این مطلب رو نوشتم در پاسخ به کامنت های (نامه سرگشاده به دبیرکل و اعضای محترم سازمان ملل متحد)

بد نیست یک‌بار همه شعارها را کنار بگذاریم و روبه‌روی آینه حقیقت بایستیم؛ آینه‌ای که هر روز اشک، شرمندگی، بیکاری، سفره‌های خالی و امیدهای شکسته مردم را نشان می‌دهد.

من نه تحلیلگر سیاسی هستم، نه عضو هیچ حزب و جناحی. من فقط سال‌هاست صدای مردمی را می‌شنوم که دیگر کسی صدایشان را نمی‌شنود.

اصالتاً اهل اصفهانم، چند سالی است در تهران زندگی می‌کنم و سال‌هاست مطالبه‌گری می‌کنم. هر روز ده‌ها نفر با من تماس می‌گیرند. پشت هر تماس، یک بغض است؛ پشت هر بغض، یک خانواده که آرام‌آرام زیر بار مشکلات در حال فروریختن است.

آقای مسئول، امروز شما جواب مرا بدهید. بگویید من به این مردم چه بگویم؟ دیگر چه امیدی بدهم؟ دیگر چه وعده‌ای را تکرار کنم؟

چرا باید فرزند شهیدی که پدرش جانش را برای این خاک، برای امنیت این مردم و برای سربلندی ایران فدا کرده، امروز با صدایی لرزان به من زنگ بزند و بگوید: «خانم آریایی، به خدا اگر می‌شود برایم کاری پیدا کنید…»

مگر پدرش جانش را نداد که فرزندش با عزت زندگی کند؟ مگر خون شهدا برای سربلندی این ملت ریخته نشد؟ پس چرا امروز فرزند همان شهید، نگران نان شب است؟ چرا باید بین حفظ عزت و تأمین معیشت خانواده‌اش یکی را انتخاب کند؟

جوانی با مدرک دکتری، با چشمانی پر از خستگی، دنبال یک شغل ساده است. سال‌ها درس خوانده، امید ساخته، اما امروز تنها چیزی که نصیبش شده، درهای بسته و جواب‌های تکراری است.

خانواده‌ای را می‌شناسم که شش ماه است رنگ گوشت را ندیده‌اند. کودکانی که سوءتغذیه گرفته‌اند و تنها دلخوشی‌شان بسته‌ای است که تیم ما هر ماه برایشان می‌برد. این درد، آمار نیست؛ این زخم، حقیقت زندگی مردم است.

مرد جوانی را می‌شناسم؛ فقط چهل سال دارد، دو فرزند دارد، اما چون نتوانسته اجاره خانه بدهد، با همسر و فرزندانش به یک اتاق در خانه پدر و مادر سالخورده‌اش پناه برده است. فشار بیکاری و شرمندگی آن‌قدر بر شانه‌هایش سنگینی کرده که یک شب در خواب سکته کرده و امروز نیمی از بدنش فلج است.
آیا این همان ایرانی است که آرزویش را داشتیم؟

هر روز فساد را پیگیری می‌کنم. هر روز با پرونده‌هایی روبه‌رو می‌شوم که اگر زودتر جلویشان گرفته می‌شد، شاید امروز هزاران خانواده آواره فقر نبودند. در شیراز مدیری دلسوز آمده تا کارخانه‌ای را احیا کند، کارگران اخراج‌شده را برگرداند، اما بودجه نیست. انگار همیشه برای مردم، پول نیست؛ اما برای اشتباهات، همیشه هزینه وجود دارد.

آقای مسئول… شما آخرین باری که از قیمت گوشت تعجب کردید، کی بود؟ آخرین باری که از ترس اجاره‌خانه خواب به چشمتان نیامد، چه زمانی بود؟ آخرین باری که فرزندتان گفت «پدر، پول نداری؟» و شما سرتان را پایین انداختید، کی بود؟

شاید شما این دردها را زندگی نکرده باشید، اما میلیون‌ها ایرانی هر روز با آنها از خواب بیدار می‌شوند.

مردم از من می‌خواهند صدایشان باشم. من هم نوشتم، نامه فرستادم، ایده دادم، هشدار دادم؛ اما بسیاری از نامه‌ها یا گم شدند، یا در کشوی میزها خاک خوردند، یا هیچ‌وقت حتی خوانده نشدند.

گاهی از خودم می‌پرسم چرا باید کار به جایی برسد که برای شنیده شدن صدای مردم، به فکر نامه نوشتن به سازمان ملل بیفتم؟ مگر این مردم مسئول ندارند؟ مگر قرار نبود مسئول، پناه مردم باشد، نه اینکه مردم دنبال پناه بگردند؟

و خواهش می‌کنم دیگر از «انتقام» برای مردم نگویید.

انتقام از چه کسی؟ به چه قیمتی؟ آخر این مسیر چیست؟ باز هم جوان ایرانی باید قربانی شود؟ باز هم کسانی از آن‌سوی مرزها مردم را به خیابان دعوت کنند، اما خودشان در امنیت، پشت شیشه‌های ضدگلوله، فقط نظاره‌گر باشند و هزینه را فرزندان همین سرزمین بپردازند؟

من نه طرفدار آن‌سو هستم و نه این‌سو.

من فقط طرفدار مردمم؛ مردمی که سال‌هاست بین وعده‌ها، گرانی، بیکاری، فساد و بی‌تفاوتی، آرام‌آرام فرسوده شده‌اند.

آقای پزشکیان…

این نوشته بیانیه سیاسی نیست؛ فریاد یک ایرانی است که هنوز این خاک را خانه خود می‌داند، هنوز دلش برای ایران می‌تپد و هنوز باور دارد که اگر مسئولان واقعاً صدای مردم را بشنوند، شاید بتوان بخشی از این زخم‌ها را درمان کرد.

قبل از آنکه دیر شود، مردم را ببینید؛ نه در آمارها، نه در گزارش‌ها، بلکه در چشمان پدری که شرمنده فرزندش است، در اشک مادری که سفره خالی را پنهان می‌کند و در صدای فرزند شهیدی که فقط یک فرصت برای زندگی آبرومندانه می‌خواهد.

ایران را مردمش نگه داشته‌اند؛ همان مردمی که امروز بیش از هر زمان دیگری، فقط شنیده شدن و عمل می‌خواهند، نه شعار.

۴.۲/۵ - (۳۷ امتیاز)